اول از مهم ترین اتفاق این ماه ها شروع میکنم. 18 اردیبهشت. بالاخره از اون خونه اومدم بیرون و دوباره کمی مستقل شدم. بعد از حدود 3 سالی که برایِ من 5-6 سالی گذشت. از بعضی سوالات و اعصاب خُردی ها راحت شدم، از اینکه مدام باید میگفتم من میرم فلان جا. هرچند اون اتاق دوبلکس رو خیلی دوس دارم. دلم میخواست میکندم و با خودم هرجا میخواستم میبُردم. گاهی مامانم میاد. وقتایی که خواهرم هست، غذا میپزه و من ظرف ها رو میشورم . گاهی فیلم میبینیم. سال های قبل که مستقل بودیم، تی وی نداشتیم و الان داریم. اولش خیلی برام سخت بود که اتوبوس ها کجا میرن، چطوریه. اما کم کم یاد گرفتیم. یه دوستی اینجا داشتم توی اینستاگرام، اومد این اطراف رو بهم نشون داد، چندین بار رفتیم بیرون، طبق معمول من، در حدِ دوست :) کلاس چهره رو هنوز میرفتم، قبل از این اتفاق ها قصد داشتیم یه جای خوب رهن کنیم اما نمیشد، حتی یه خونه نزدیک قبلی پیدا کردیم و خوشحال، اما نشد. توی این مدت چند بار لازانیا پختم و کم کم دستم اومد چه طوریه. اولین بار قرمه سبزی پختم و کلم پلو . همسایه ها هم گاهی سر و صدا دارن.یه سِری آدم اومدن و رفتن این مدت، طبق معمول. یه دوست که استرالیاست و حرف این بود که میاد ازدواج و منو هم میبره. با 208 سانت قَد! من دیگه دل نمیبندم به این حرف ها :) ... طراحی چهره تموم شد. اصلا جذاب نبود برام. اما خب حس میکردم باید بلد باشم! آخرای خرداد نمایشگاه گلستان شیراز، اموزشگاه ما غُرفه داشت. روز افتتاحیه، استادم پیام داد که اگه میتونی خودت برسون، کمک کردیم، انتظام به حجاب من گیر میداد! شاید کمی حس کردم مفید بودم. بچه یِ استادمون رو دیدم. 3-4 روز خوب بود. اون وسط سیروان خسروی کنسرت گذاشت و خوشحال بودم. مثل برق برام گذشت. حس کردم زمان
برچسب:
نویسنده: نیکی موسوی
تاريخ: چهارشنبه
15 شهريور
1402 ساعت: 7:36